غمها و عاشقانه های روستای دولت آباد در این روزها
اول شهریور 93 . شب هفت مرحومه دوشیزه فاطمه علیمردانی ( علیجان) و شام آبگوشت در مسجد

شب هفت مرحومه دوشیزه فاطمه علیمردانی ( علیجان) و شام آبگوشت در مسجد

........................................................................................................................
سلام به شما عزیز و گرامی . شما که به نوعی همولایتی بوده یا بوی مهربانی میدهی. بوی روستا و زادگاه پر خاطره مان را. بهار به پایان رسیده و تابستان با گرمای خویش فرا رسیده است.
ماه مبارک رمضان فرا رسیده است.
الهم لک صمنا و علی رزقک افطرنا و علیک توکلنا آنک انت سمیع العلیم و الغفور و رحیم . روزه ها و بندیتان مقبول خدای هستی و رضایت او باد .
عزیز و یکی دیگر از بزرگان روستا، از مردان قدیم. مردان باغ و جوی آب و کار از میان ما رفت . روحش شاد حاج محمد علی کدخدازاده فرزند نورآقا. روزی نوبت ما خواهد رسید . روزی . روزی .. و نمیدانیم کی. چه زمان ؟ چه ساعتی ؟ کجا و چگونه؟


برای همدیگر دعا کنیم و مهربان باشیم. دریغ نکنیم دوست داشتن دیگران را. محبت را . لبخند را و بزرگترها را . شاید وقتی دیگری نباشد . حتی بغضها هم آن زمان دیگر فایده ای ندارند.


همین هفته پیش بود که جوانی از روستا لباس ازدواج و زندگی را بر تن کرد و شروع فصلی تازه در زندگیش رقم خورد . آرزوی خوشبختی و تبریک برای ایشان .
و چند روز بعد کس دیگری از میان ما رفت . شاید بسیاری بی خبر از اطراف خود هستند. آدمها می آیند و میروند . کاش خاطره ای بماند که ته آن لبخند و یا بغضی از سر احترام باشد.

سلام
تا که بودیم نبودیم کسی .. کشت ما را غم بی هم نفسی .. تا که مردیم همه یار شدند .. تا که خفتیم همه بیدار شدند ... دوستت دارم . نقاشیهایت را کشیده ام .
از کتاب پژوهشی درباره قلعه دولت آباد و اسماعیلیه تالیف: دکتر عبدالله باقری جامعه شناس و مدرس دانشگاه و فرزند روستای تاریخی دولت آباد نیزار قم: